هنوز گمشده ام | گاه نوشت های مهدی




وقتی فیلم تاثیر گذاری رو می بینم یا فیلمی که منو شدیدا به فکر می بره حس عجیبی پیدا می کنم. انگار یه وزنه سنگین گذاشتی رو سینه ام قلبم درد می گیره و نفسم بالا نمیاد؛ این حس با دیدن فیلم هائی نظیر Illusionist و Cinema Paradiso برام ایجاد شده بود (احساسی بازیه؛‌سوسولیه؛ نمی دونم) و دیشب هم با دیدن قسمتهای پایانی سریال لاست این حال دوباره به من دست داد و منو به فکر فرو برد طوری که تا ۴ صبح داشتم وسط خونه می چرخیدم و فکر می کردم.

براستی هدف از این همه معما و داستان های عجیب و غریب که تو این سریال اتفاق افتاد چی بود؟ اصلا تو این سریال چه اتفاقی افتاده؟ آیا تک تک حوادث و صحنه ها توضیح و تفسیر دارن یا می شه خیلی هاش رو ندید گرفت و جور دیگه ای تفسیر کرد؟

اینکه اسامی کاراکترهای این سریال مشابه اسامی فلاسفه بوده (مثلا جان لاک و … ) یا معنای خاصی رو میدن (مثل آرون؛ جیکوب یا شپرد و …)‌چی می خواسته به ما بگه. اینکه فقط در پس این داستان فلسفه پیچیده ای هست یا اینکه از همون فلسفه ها هم در داستان استفاده شده؟

آیا وجود افراد از تمدن ها و نژادهای مختلف بیانگر اینه که اینجا یه نمونه کوچیک از جهان خودمونه با تمام فلسفه ها و نظریات و علوم …. (مثلا سان یا همون خورشید نماینده ای از سرزمین آفتاب تابان  و بقیه سرزمین های شرقی…)

درحالی که در فصلهای اولیه سریال لاست با قاطعیت تاکید می کردی که سرنشینان هواپیما مردن و این جزیره دنیائی دیگه هست؛ جائی بین این جهان و آخرت (جائی که در فصلهای انتهائی متوجه می شی که زمان و مکان درش معنی نداره و دوباره دو به شکت می کنه) ولی در فصل های بعد این نظریه با تاکید سازندگان فیلم (البته به گفته هاشون اعتمادی نیست) و بازگشت برخی از افراد از جزیره کاملا رد میشه.

فصل ششم هم تماما صحنه هائی رو خارج از جزیره می بینیم که کاراکترها زندگی متفاوتی با آنچه در گذشته داشتند؛ دارند و هیچ کدوم هم همدیگه رو نمی شناسن. قسمتها رو یکی یکی نگاه می کنی و مشتاقی ببینی چه اتفاقی افتاده؟ آیا همگی از جزیره خارج شدند و زمان به عقب برگشته؟ آیا چالز ویدمور تونسته با استفاده از ماشین زمان همه اتفاقات رو به عقب و پیش از حادثه سقوط برگردونه و سرنوشت رو اونجور که خودش دوست داره بنویسه؟ آیا واقعا این فیلم امکان داره اینجوری و انقدر فانتزی تموم بشه؟ همه این سوالات و هزاران سوال دیگه از قسمت اول سریال لاست همراه ما بوده.

اما واقعا چه اتفاقی افتاده؟‌ هزاران تفسیر میشه از این سریال کرد. شاید مجبور بشی جاهائیش رو ندید بگیری و تفسیر دیگه ای براش بگی ولی همش یه جوری درسته … نکات؛ جملات و صحنه های کلیدی کدوماست؟ … همین ها بود که دیشب فکر منو شدیدا به خودش مشغول کرده بود.

به راستی جزیره چی بود؟‌ شاید جزیره وجود تک تک آدماست و هر کسی برای خودش یه جزیره داره … نفسی که درش خوبی و بدی در کنار هم هست و باید مراقب باشی تا از خروج بدی ها جلوگیری کنی. رنگ های سیاه و سفید؛‌مهره های شطرنج؛ سنگ های بازی جیکوب و برادرش و حتی چهره و رنگ پوشش جیکوب و برادرش … نور براق که منبع حیات و قلب جزیره هست و دود مشکی همه حکایت از خوبی و بدی دارند. شاید اون نور که روشن ترین و زیبا ترین نور عالمه یه جور بیانگر ذات الهی و خوبی هاست که همه انسانها در وجودشون هست و باید تا ابد از اپن محافظت کنند. در انتهای سریال پدر جک بهش میگه «تو مردی» و در پاسخ به این سوال که میگه آیا بقیه همراهان من هم مرده اند جواب میشنوه که «همه یه روز می میرند» و باز نمی تونی به قطع بگی آیا بقیه هم مردن یا نه. شاید بتونی یه جورائی شک دار نتیجه بگیری که آره مردن ولی آیا تو تفسیرها و برداشت های دیگه منطقی هست؟

واقعا جک کی مرد؟ اولین صحنه از شروع سریال؛ جک بین انبوهی از نی های بلند بیدار میشه و صحنه آخر فیلم هم جک همونجا دراز کشیده و لبخنی به لب میزنه. خود این لبخنده تفسیرهای مختلفی داره. وجود کفش کتونی سفید رنگی که به یکی از بامبو ها آویزونه و سگی که در هر دو صحنه بودن می گه که شاید صحنه اول و آخر فیلم یکی باشن و جک (و شاید همراهانش) بعد از صانحه کشته شدن. و همه داستان نوعی شبیه سازی زندگی و کشاکش و مبارزه بین خوبی ها و بدی های ادمی بوده؛ برزخی که جک سعی می کنه نور هستی رو در اون بیابه و به بدی ها غلبه کنه و بعد از اینکه سهم خودش رو انجام میده ادامه کار رو به هارلی می سپاره. تعدادی از دوستان دیگه جک هم کاندید این کار بودن. برای همینه که می گم شاید هر کسی یه جزیره داره. هارلی هم باید برای رستگاری همین کار رو با جزیره ی{خودش} انجام بده.

صحنه های خارج از جزیره در فصل آخر رو شاید بشه تفکر و امید سرنشینان هواپیما به زندگی که دوست داشتند داشته باشند تلقی کرد… اینکه در لحظه های آخر زندگی به چی فکر می کردن و دوست داشتند چطور زندگی کنند. ولی وجود افرادی مثل بنجامین و سایر ساکنان جزیره این مسئله رو کمی پیچیده تر میکنه. پس آلپرت کجاست؟‌ مردی که تو جزیره میشه گفت گیر افتاده؛‌شایدم به خاطر ماموریتی که بر دوشش گذاشته شده (ماموریتی که از طرف جیکوب به او واگذار شده). ریچارد آلپرت یه مبلغ مذهبیه؟‌ نماد یه فرشته هست؟ اصلا جاش توی این دنیا کجاست؟ شاید نگاهی به این مطلب تو ویکی بیشتر گیجتون کنه … (گرچه می شه گفت بر اساس  داستانی که داره روایت میشه و اتفاقاتی که می افته؛ بمب منفجر شده؛ جزیره نابود شده و زیر آب رفته و سرنوشت همه این آدم ها از خیلی قبل تر عوض شده بطوریکه دیگه آدم هائی که ما می شناختیمشون نیستند؛‌ ولی چرا سرنوشت دوباره اینها رو کنار هم قرار داده؟)

چیز دیگه ای که جالبه کارهای جک شپرده. کسی که سعی داره از اول سریال راهنمای همه باشه. شپرد (به معنی چوپان)؛ همون مسیحه. چوپان انسانها. کسی که راهنمائی و هدایت مردم رو به عهده داره و بعد ها از طرف جیکوب (در زبان خودمون یعقوب که شاید یه جورائی نماد جبرئیله و وحی شایدم یه جورائی نماد ترانزیشن از یهودیت به سمت مسیحیته) مامور میشه که از جزیره و نور محافظت کنه و در آخر هم مثل مسیح خودش رو فدا می کنه تا بقیه نجات پیدا کنن و به نور می پیونده (صحنه ای که توی حوضچه کنار نور دراز کشیده و آبشارها به جریان در اومدند یه جور نماد آبشارهای بهشت و جوار نور الهی). پهلوی پاره جک شپرد هم شاید نماد دیگه ای باشه از پهلوی زخم خورده مسیح که توسط سرنیزه سرباز رومی شکافته شد …

یه جوری هم میشه گفت که جزیره؛ همین دنیا هست و عده ای به دنیا میان؛ نژاد ها؛ زبان ها و عقاید مختلف. زندگی می کنند؛ سعی می کنن بفهمن که برای چی اینجا هستند (حرفی که جان لاک می زنه: همه ما به یه دلیلی اینجا هستیم)؛ حالا هر کسی در باره این «چرا» یه عقیده ای داره. تلاش برای خروج از جزیره می تونه نماد تلاش برای درک ماوراء الطبیعه باشه و یا خروج از این کره خاکی … و در نهایت که همه از جزیره رفتند یا در واقع دنیا رو ترک کرده و مردند …

در هرحال مسلما برای هر چیزی و هر شخصیتی هدف و فلسفه ای بوده در این سریال که بدون مطالعه دست یافتنی نیست. این مطلب رو هم نه از سر تفسیر و تحلیل لاست بلکه از سر بیان کردن اون چیزهائی که ذهنم رو مشغول کرده نوشتم. می خوام بشینم و از نو این سریال رو ببینم و نکات کلیدی رو با دقت بیشتری از توش در بیارم. اینکه افرادی که تو جزیره هستند در خارج از جزیره هم وجود دارند و هر یک به کاری مشغولند؛‌ اینکه چه طور بعضی ها می تونن از جزیره برن بیرون و برگردن در حالی که فقط از یک مختصات می شه وارد جزیره شد (شاید مختصات مرگ و زندگی دوباره اگر واقعا اعتقاد داشته باشیم که جزیره دنیای آخرته)؛ اینکه اسامی افراد نشانگر چیست در واقعیت و مطالعه شخصیت ها و اطلاع بیشتر از دلایل اسم گذاری ….

مجموعا اینکه با اینکه امیدوار بودم جواب سوالاتمون رو از وقایع و ماهیت جزیره در انتهای این سریال بگیریم ولی همچنان سردرگم موندم…

چه بسا دنیای واقعی هم همین باشه و هیچ وقت نتونیم جواب سوالاتمون رو از ماهیت هستی بگیریم مگر با ترک … در هر حال هنوز گمشده ام

پی نوشت: از دوستانی که این مطلب رو می خونن و کسانی که علاقمند بودن به این سریال و دوست دارند راجع بهش بیشتر فکر کنند درخواست می کنم نکات و مطالبی که می تونه در درک بهتر و تحلیل این سریال کمک کنه از طریق کامنت به اشتراک بگذارن. در حال حاضر دارم بخش نهائی سریال لاست رو بنام The Final Journey دانلود می کنم (فکر می کنم مربوط بشه به تحلیل و تفسیر سریال… البته امیدوارم. مگر اینکه یه قسمت جدید از توش در بیارن… دی:) که شاید بتونه بیشتر در درک ماجرا کمک کنه.





مطالب زیر نیز می تواند برایتان جالب باشد



پریسا

سلام دوست عزیز…احساس می کنم این سریال خیلی از سوالارو بی جواب گذاشت…قضیه مردن زن های باردار توی جزیره اصلا چی بود؟؟؟اصلا اون مردم که از اول توی اون جزیره بودن اونجا چی کار می کردن؟؟جیکوب رو در حد خدا بالا بردن اون وقت به این راحتی کشته شد؟؟؟…وخیلی سوالات دیگه…منم که دیدن این سریال رو تموم کردم خیلی بهشون فکر کردم و شب خوابم نمیبرد!!راستی فاینال ژورنی رو از کجا دانلود کردی؟؟من هرچی دنبالش گشتم پیداش نکردم!!

شما هم نظر خود را بنویسید

 


برای مشاهده بهتر این بلاگ از مرورگر فایرفاکس استفاده نمائید. همچنین دانلود و نصب این فونتها برای مشاهده هرچه بهتر بلاگ توصیه میشود



اشتراک

با ثبت آدرس ایمیل خود می توانید بصورت رایگان مشترک بلاگ شده و مطالب جدید وبلاگ را از طریق ایمیل دریافت نمائید.

RSSfeed Twitter Facebook Friendfeed GooglePlus


تبلیغات/ حمایت

استفاده و نشر مطالب این بلاگ با ذکر منبع آزاد است. قدرت گرفته از وردپرس طراحی توسط مهدی